مهدى سليمانى آشتيانى / محمد حسين درايتى

21

مجموعه رسائل در شرح احاديثى از كافى (فارسى)

هستى را نه عين او مىيابد و نه جزء آن در دو صفت وجود و عدم محتاج به غير . ذات نايافته از هستىبخش * كى تواند كه شود هستى بخش پس منتهى إليه عالم وجود و موجود و مبدأ و مصدر آن ، وجود مطلق و هستى صرفِ خالصِ بَحت بسيط است « 1 » كه نقيض بالذات با عدم و نيستى مطلق است و ظاهر است كه نيستى حقيقى قابل هستى نه ؛ زيرا كه امتناع اجتماع ضدّين با هم ، چون سواد و بياض ، مستلزم امتناع متناقضين است ، چون كتابت و عدم كتابت به طريق اولى ، ليكن عدم اضافى كه معنى و مفهوم بوده باشد ، چون فى حَدّ ذاتهِ ، عارى از وجود و هستى بوده ، چنان كه خالى بودن فى ذاتهِ از نيستى قابل توانست شد مر هستى را ، كَما أشار اليه قُدْوَة السالكين و سلطانُ العارفين شيخ محمود شبسترى در گلشن راز : « عدم در ذات خود چون بود صافى » ؛ يعنى خالى از وجود و عدم ، « از او با ظاهر آمد گنج مخفى » « 2 » . مخفى نماناد كه خفاى آن گنج معنوى از فرط ظهور و نبودن اشياى ناقصه است در آن مرتبه ، تا ظاهر شود از برايشان و الّا فى ذاتهِ در او خفا و سترى نمىباشد و چون : پرىرو تاب مستورى ندارد * درش بندى ز روزن سر درآرد و به مضمون كنتُ كنزاً مَخفيّاً ، فأحببتُ أن اعْرف ، فخلقتُ الخَلْقَ لِكَيْ أُعْرف « 3 » دوست داشت كه بر روازن مَهيّاست تابيده ، تا مشاهدهء جمال و جلالش كنند و گلى در بوستانش چينند . من نكردم خلق تا سودى كنم * بلكه كردم خلق تا جودى كنم « 4 » و از بيان اينكه منتهى إليه سلسلهء حاجات وجودى و هستى صرف خالص بَحت

--> ( 1 ) . در حاشيهء نسخه : وجود اندر كمال خويش سارى است * تعيّنها امور اعتبارى است ( 2 ) . در حاشيهء نسخه : عدم آئينهء هستى است مطلق * كزو پيدا شد عكس تابش حقّ ( 3 ) . ن . ك : بحارالأنوار ، ج 88 ، ص 199 و ص 344 . ( 4 ) . مثنوى معنوى ، دفتر دوم ، بيت 1756 . و در حاشيهء نسخه : ز بس دلدار با من مهربان است * گزند او مرا آرام جان است